آموزش الگوریتمیِ سلوک معنوی به مخاطبانِ زبان بسته!
خطیبِ گرام را بعد از اذان در تلویزیون میبینم که بعد از سلام و احوالپرسی میگوید:
«خب... دیروز دربارۀ این صحبت کردیم که چطور خود را از حرام جدا کنیم و باید خود را از حرامها بزداییم و به واجبات متعهد باشیم. امروز میخواهیم بگوییم نهتنها از حرام، که از ماسوی الله باید برحذر باشیم و خود را برهانیم. ماسوی الله را از خود دور کنیم و تمام توجهمان را از ماسوی الله به الله معطوف داریم. بعد از آن خود را هم باید کنار بگذاریم. از خود باید بگذریم. این خود را دیگر کاری نداشته باشیم و...»
و دیدن ایشان و شنیدن این بیانات سبب شد به یاد بیاورم که چقدر این کار ما و عزیزان غلط است! دیروز گفتیم حرام انجام نده، امروز نمیشود گفت ماسوی الله را بگذار کنار! چطور میشود؟ مخاطب ظرف یک روز از حرام جدا شد؟ از حرام مصونیت یافت و به واجبات متعهد تام شد و حالا مانده که قدم بعدی رشدش چیست که ما بگوییم ما سوی الله را کنار بگذار؟ اصلا او در این مرحله میفهمد دقیقا این ماسوی اللهی که میگوییم چیست؟ کجاست؟ خوردنی است یا پوشیدنی؟ مصداقهایش چیست که تشخیصش دهد و کنارش بگذارد؟ این کار ما، یعنی پشت سر هم ردیف کردن و صحبت کردن از مراحل رشد و سلوک معنوی و... نه تنها سبب خیر و رشد معنوی و روحی نیست، که سایهای و باری سنگین بر دوش و جان و روان مخاطب هم میگذارد. مستمع هنوز از مرحلۀ اول نگذشته، ما از مرحلۀ دهم با او سخن میگوییم. خب نمیفهمد. درکی ندارد از حرفهای ما (بگذریم که چه بسا خود ما هم درکی نداشته باشیم از حرفهایی که میزنیم و صرفا واگویه شنیدهها و خواندهها میکنیم!) آن وقت این شنیدن برای او چه سودی دارد؟ مثل این است که بروید سر کلاس اول دبستان، بگویید: «خب بچهها، دیروز با اعداد آشنا شدید، امروز جمع و تفریق را به شما یاد میدهم و فردا ضرب را و ماه بعد دیگر باید از اینها فارغ شوید و برویم سراغ انتگرال! والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته!» به نظرتان آن دانشآموز کلاس اول چه احساسی باید داشته باشد؟ چطور باید فکر کند؟ چه واکنشی خواهد داشت و روند رشد علمی و تحصیلیاش چطور میشود؟ آیا از ما، از مدرسه، از آن کلاس و درس و مکتب دلزده نمیشود؟ بار نمیشود روی شانههایش؟
ما از مراحلی که مستمع باید طی کند تا به نقطۀ «ی» برسد صحبت میکنیم غافل از اینکه بعضیها ظرفیتشان تا همان نقطۀ الف است. بعضی دیگر نهایتا به ب میرسند. عدهای خودشان را میکُشند تا آخر عمری در نقطۀ ج بایستند و اندکی از خوش شانس و اقبالها در دال سپری میکنند. صحبت کردن از نقطۀ «ی» برای اینها، در غیر زمان درست و سنجیده را چه سود؟ ما از یک الگوریتم صحبت نمیکنیم که با حفظ کردنش و یادگرفتنش، از مرحلۀ اول به دوم و از دوم به سومی بپریم و دست آخر جواب را از دل آن بیرون بکشیم. رشد معنوی و روحی الگوریتم نیست، و بازگویی و آموزش مراحل، آن هم به این صورت، خاصه به شکل عام، کارکرد رشدی ندارد. دست آخر همۀ اینها بدل میشوند به حفظیات و اطلاعات عمومی. مثل مسئلۀ «فنای فی الله» که احتمالا خیلی از ما آن را شنیدهایم و خواندهایم، اما چه میدانیم چیست؟ کداممان به آن رسیدیم و اصلا کداممان قرار از و میتوانیم به آن برسیم؟ اما میدانیم که چنین مرحلهای هست. اطلاعات عمومیمان زیاد شده. به درد حل جدولهای روزنامهها و مسابقات تلویزیونی اطلاعات عمومی میخورد. مخصوصا دربارۀ کسی مثل من که نهتنها در نقطۀ الف، که در پیش از آن هم گرفتارم.
شاید برخی بگویند اینها ایجاد انگیزه و هدف و... میکند برای مستمع. بسیار هم عالی. قبول. اما به همان میزان و چه بسا بیشتر بدل به همان بارِ اضافی میشود که عرض کردم بر شانههای مخاطب و متربی و سالکِ مبتدی سنگینی میکند و سنگینی بار، آن هم باری که استفاده و بهرهبرداری از آن تا منزلگاه بعدی نیست، چیزی جز خستگی و دردآوری و رنج افزونی برای مسافر ندارد. ضمن آنکه بر فرض هم که اینها همه بیهیچ بار و سختی و صعوبتی ایجاد انگیزه و هدف کردند، خب... بفرمایید چند درصد این مخاطبان از شوق و ذوق برانگیخته و بر آن هدف مصمم گشته به آن دست یافتهاند؟ اگر ایجاد انگیزه و هدف، برای فرد درست، در زمان درست رخ داده باشد و ضمنا، واقعا بتوان به آن هدف گفت (یعنی چیزی که دستیافتنی باشد و نه بهمثابۀ یک آرزو که دستنیافتنی است) پس باید بخش قابل توجهی از مخاطبان و شنوندگان این دست و این گونه گفتارهای ما به آن نهایت مطلوب و رهایی از ماسوی الله و خود و فنای فی الله رسیده باشند! رسیدهاند؟ رسیدهایم؟ خیر... پس یک جای کار میلنگد...
آیا سخن این است که ما کلا نافی این مراحل هستیم و یا قائل به وجود و ترتیب این مراحل و... نیستیم. خیر. قائلیم. لکن صحبت از هرچیز، با هرکس نشاید. ما میتوانیم دربارۀ روند و مراحلی که یک دانشآموز در طی سالهای تحصیل باید طی کند تا در سال دوازدهم در ریاضی به نقطۀ «ی» برسد را با معلمان و طراحان کتاب درسی طرح و بحث کنیم؛ لکن همین مبحث را طرح کردن با خود دانشآموز چه سودی دارد؟ ما میدانیم که او باید در طی این دوازده سال این مسیر را طی کند، باید این آمادگیها را پیدا کند، در نهایت طراحی میکنیم که در هر سال، باتوجهبه ظرفیت و توان و فهم و ادراک و اخلاق و ویژگیهایش چقدر از این مسیر را میتواند طی کند و رشدش تا کدام نقطه میسر است. همان نقطه میشود محدودۀ طرح بحث و درس و هدف و انگیزۀ ما در آن کلاس. تمام. این ماییم که باید روند را در نظر آوریم و برایش برنامهریزی کنیم. اسم این را میگذاریم دانش و علم تربیت! اگر برویم سر کلاس و مباحث را پخش کنیم روی میز بگوییم توی کلاس اولی باید دوازده سال دیگر اینها را بلد شوی، برو خودت یکییکی مراحل را طی کن و یاد بگیرد و از این بگذر و به آن یکی بپیوند و فلان و بهمان کن، به نظرتان آن دانشآموز چه میکند و چه باید کند؟! اینجا هم حکایت همین است. جای طرح این مباحث نه در تلویوزیون و نه حتی در پیشگاه خود مخاطبان عام است. اینها مباحثی است برای علمای دینی، متولیان تربیتی و...
اینها جزو اصول موضوعۀ تربیت است. ما به این ها قائل و پایبند نیستیم، از آن سو متوقعیم که جامعه روزبهروز رشد کند و دینمدارتر شود و مدعی تربیت دینی هم هستیم. نمیشود. قصد و عملمان با هم ضدیت دارد و و این ضدیت آن هدف خیالی را محقق نخواهد کرد.