به آخرینِ من
زمان مطالعه:
2 دقیقه
•
نویسنده:
مرتضی شمسآبادی
شعری از مرتضی شمسآبادی
اشکهایم را به خاطرهای بریس
به نسیمی پایم را رهایی بخش و به شبی
مرا از طلسم روز برهان
فریادم را
تا افق افق کرانه قاصدک کن
قلبم را به دو زنجیر بگشا
و تقلای تپشِ کورِ مرا
به تاریکترین دریا هدیه کن
سُرود مرگ را از سرِ انگشتانم برگیر
آخرین ستارۀ چشم را
به صریر صداقتی که هیچ دری نمیگشاید
قربانی کن
بودنم را چه بود
که نفرت از خویش را همزادم نشاندی
جوهرم را
که به آفتاب تکیه دادی
لرزش لبهایم کدام رسولِ تو را مومن میشود
که به هر تکانهاش مُهر زنی و زبان را
به حیرت هستیِ مهآلودِ اندیشهام
بیپناه
زمینگیر رُعب کردهای
اشکهایم را به واقعهای بِریس
و از آن برای هرچه تنها شال بباف
که نفسهای چرا را به من سپارد و فارغ از تقصیر نداشته و جرمِ بودن
بماند
و به لبخندی چشم دارد
که چشم انتظارش باشد
بیا مرا آخرینِ من بخواه و به من تمام کن...
این مطلب را به اشتراک بگذارید
دیدگاه و پرسش
برای ثبت دیدگاه لطفاً وارد شوید.