بهشتی همین نزدیکی
معرفی کتاب «جایی نزدیک بهشت» اثر حمزه ولیپور
صادق باشیم. اگر قرار باشد برای ایران قلب تپندۀ دین و اسلام را انتخاب کنیم، شهری به جز مشهد و قم نمی،تواند باشد. قم، که محل حضور بانوی عزیز اسلام حضرت فاطمه معصومه (علیهاالسلام) بوده، که این بارگاه نیز به نحوی، خود، روی به آستان مقدس رضوی دارد. متاسفانه یا خوشبختانه، دوستان شاعر بهتر از نویسندگان توانستهاند، ارادت و خاکساری خود را نسبت به امام مهربانیها عرضه بدارند و شاکر خدا برای این نعمت باشند. تقریبا میشود گفت که اثر شاخص و در شأن و منزلت این بارگاه که به زیبایی به تحریر درآمده باشد نداریم که جای شرم است. به نظر نوشتن دربارۀ مسائل جدیتر و دینی نیاز به زمان و تحقیقات بیشتر و سختیها و حساستهای خاص خود را نسبت به سایر ژانرها دارد و گویا اکثر داستاننویسان هم نمیخواهند بار این مسئولیت را به دوش بکشند. حیف از قلمهایی روان و استعدادهای شکفته که دربارۀ این آستان و خاندان نچرخد و شکوفاتر نشود. حضرت امام رضا (علیه السلام) که خود صاحب این کشورند، به عنوان مهمان آمدند و ما هنوز در داستانهامان به خوبی مهمانداری نکردیم و تبلور ایشان را از روایای مختلف به قلم نکشیدهایم.
باری، کم هم نیستند آثاری که در این حوزه نوشته شدهاند و میشوند و خدا عزت نویسندگانشان را زیاد کند، اما منظور حقیر این است که باید یک جریان داستاننویسی رضوی برای نویسندگان ما ایجاد شود تا روزبهروز شاهد پیشرفت این حوزه باشیم و کسی که میتواند این جریان را بسازد خود نویسنده و دوستان همکارش هستند. این بحث را تا اینجا داشته باشید.
وارد زندگی روزمره و عادیمان که بشویم، دو سال خدمت سربازی و دغدغهها و حاشیههای مختلف آن از مسائل جدی برای پسرهای کشور و خانوادههاشان است که نمیتوان آن را نادیده گرفت.
حمزه ولیپور، حلقۀ داستان رضوی خود را با زندگی یک روزِ یک سرباز پیوند زده. جایی نزدیک بهشت، با ارفاق، جلد زیبایی دارد و با افتخار برندۀ جایزه ی اول رشته داستان جشنوارۀ سراسری قرآن و عترت شده که نوش جانش. داستانی در حدود 70 صفحه، با هفت بخش، که ماموریت یک سرباز بازیگوش و دردسرساز را در مشهد روایت میکند. «مُصیب» سربازِ سربههوای داستان، باید کودکی را که سندروم دان دارد و گم شده است به خانوادهاش برساند.
قرار گرفتن سربازی این چنین و کودکی به شیرینی سعید، ترکیب جالب و قشنگی را درست کرده که مخاطب را با لحظههای طنز و زیبای روابط شخصیتها همراه میکند. مخصوصا اگر یکی دوبار، داستانی را با لهجۀ حمزه ولیپور شنیده باشید، دیگر این شما نیستید که داستان را میخوانید، بلکه مدام، لهجۀ کرمانشاهی نویسنده در ذهنتان تداعی میشود.
بگذریم از این که چرا آدمهای داستان به دفعات «بور میشوند!» و چرا مصیب بیشتر اوقات این قدر بیرحمانه با این کودک رفتار میکند، اما باید بگویم، پایانبندی داستان از بهترین و زیباترین پایانبندیهایی بوده که خواندهام. پایانبندی صحیح و خوب یک داستان از آن دسته مواردی است که بعضا نویسندگان از آن محرومند؛ چیزی که در ذهن مخاطب میماند و میتواند او را راضی و یا پشیمان کند از مطالعه اثر. لزومی ندارد حتما پایان خوش و خرمی داشته باشد، اما باید درست باشد و به زیبایی تمام شود.
در بخشهایی از کتاب داریم:
- «شما رو به جای خدمت باید با زنجیر میبستن پنجره فولاد... ناسلامتی مردم به امید شما شبا چشاشونو هم میذارن... اگه بدونن جونشونو دادن دست یه مشت معاف از زندگی که اگه برن رزمایش، دشمن فرضی اسیرشون میکنه، همینجا بیمحاکمه می ذاشتنتون سینه دیوار.»
- «امام رضا همه جا هس!» پسرک با آن صداقت خاصش میگوید:«خودم میدونم همه جا هس، اما اونجا بیشتره!...تازه باید نامه رو میدادم دست خودش.»
همین دو بند برای ترغیب شما به مطالعۀ این اثر کافی به نظر میرسد. جایی نزدیک بهشت را سروش منتشر کرده و چه خوب میشود اگر یک اثر سینمایی خوب با گروهی حرفهای از این داستان ساخته شود. بدون شک ساخت سینمایی این داستان به معنی داشتن فیلمی در ژانر کمدی و مذهبی به معنای زیبا و درستِ هردوی آن است. باشد که از این دست آثار بیشتر بخوانیم و بیشتر بنویسیم.