اسطورههای فراموش شده
یادداشت مرتضی شمسآبادی بر رمان «کیخسرو فرزند اسب» نوشتۀ محمدرضا یوسفی
گمانم یکروزه خواندنمش و چقدر هم دوستش داشتم. «کیخسرو فرزند اسب». رمانی برای نوجوانان و به قلم محمدرضا یوسفی و به طبعِ نشر موج.
«خنجر بر گلوی سیاوش کشیده شد. ابرهای آسمان مانند شیرانی خشمگین غریدند. در چهارگوشۀ جهان رعدوبرقهای پیاپی درخشید، زمین لرزید، اسبها شیهه کشیدند، رگبار باران تازیانهوار بارید. سیاوش بر زمین افتاد و غلتید و نعرهکشان در چاهی ژرف و سیاه فرو افتاد. از تن سیاوش، اسبی، شبرنگ برآمد. شبرنگ شیهه کشید، برخاست، سر و یال و دم لرزاند. باز شیهه کشید و بر روی دو پایش برخاست و بر آسمان تیره و تار سُم کوبید و تاخت...»
و همینگونه است که داستان آغاز میشود. شبرنگ میماند و سیاوش و فرنگیس و دو کشور توران و ایران که نتوانستند دمی در صلح بمانند و حال سیاوش در تکاپو با جهلِ مدام باید سوار بر شبرنگ بتازد تا جان خود را نجات دهد. قلم یوسفی، روان و خوشخوان، داستانی را از دل شاهنامه بیرون میکشد و بازمیگوید. داستانی که بهراحتی میتوان به هر نوجوانی گفت بخوانش و از خواندنش لذت ببر.
من اینجا تنها دو مورد را ذکر کنم:
اول. اینکه گفتوگوی پسرک و مادری که دارند این داستان را با هم میخوانند و در میانههای داستان مدام خط روایی را قطع میکند چندان دلچسب نیست. (کتاب بهصورتی روایت شده که این پسر و مادر، خوانندۀ داستان کیخسرو هستند.) اگر این گفتوگوها و آمدوشدها از درون داستان به ذهن خواننده که مثلا آن پسرک باشد حذف میشد، بهتر بود.
دوم. اینکه طرح جلد اثر، با وجود زیبایی که دارد، در متنِ داستان نیست. کیخسرو هنوز به آن رشیدی که در جلد میبینیم نشده و گویا تصویر، مربوط به سالهایی پس از اتمام این جلد است. به نظر، نویسنده میتوانست به فکر ادامه این داستان در جلدهای بعدی هم باشد و باز هم بنویسد، اما تاکنون که خبری نیست و چیزی به گوش نرسیده که ای کاش نویسنده بر این امر همتی میکرد و آن را ادامه میداد.
باری. داستان این فرزندِ اسب را دست بگیرید و خود را در کاخ سیاوشگردان در میان گلهای سیاوشان پیدا کنید.