مُدام
زمان مطالعه:
1 دقیقه
•
نویسنده:
مرتضی شمسآبادی
شعری از مرتضی شمسآبادی
عشق یعنی تو و لبهای تو، من در برِ تو
آتشِ چشم کسی شلعه کشد در سر تو
بیهوایم که به رویا شدهام هر شب و روز
روبرویم تو و تصویر تو و باور تو
از نفسهای تو دَم گیرم و گُر میگیرم
از خیالِ منِ تنها و شبِ آخر تو
ترسم از رفتنِ تو چون دلِ خود بگشایم
خود بخوان از دل من هم سخنِ ساغر تو
بیهوا دست کِشم موی تو را مَست شوم
دست در دست تو لب بر شکنِ حنجر تو
شهر از پشت تبِ پنجره پیدا شده است
اشک جاری شده از دوریِ ناباور تو
این مطلب را به اشتراک بگذارید
دیدگاه و پرسش
برای ثبت دیدگاه لطفاً وارد شوید.