نوشاخون
شعری از مرتضی شمسآبادی
به حکمِ تاج
سیاه رگِ یکدیگر را به نیش میکشید
پردههای زیست را ذبح میکنید
و بعد از در دست گرفتنِ سرهای جداکرده از تن، پوزخند میزنید
به حکمِ عطر متعفن حسابهاتان
خیابان، بدل به میدانِ سلاخیِ حرمتها میشود
اشکهای زُلال معلمها در فضله-آبِ تصمیمهایتان میمیرد
فردا واژهای بیمعنی میشود
و شما شببهشب بر تهماندۀ لاشههای امید شهر
چنگال میکشید
کشتارگاه، کشتارگاه است
به حکمِ جنگل
دیروز فراموش میشود
و مهم نیست حماقتِ کدام جوهرِ نشسته بر انگشت
قدرت را برای دهاندرههای شما لقمه کرده است
هرکه غیر از خود را
به حکمِ تزئین سفرههای امروز خود
یا فردای فرزندانتان
که تا قرنها دور از این
و ساعتها از این مرزها دور
شرابِ حرامِ دین-و-زندگیهایمان را نوش میکنند
یا امروز سنگسار میکنید
یا به حکمِ دادگاههای بیحسابِ هرباره
که در هر کوچه پیامک میشود
زنجیر بر زبانها زده
از حلقها بیرون میکشید
و برای سحَر فردایتان زبانهای به خود دوخته را در کنار چشمهای کور به حکم پینوشتِ نامههایتان
به سیخ میکشید
و ما هم هنوز
به حکمِ تدفین اندیشه
لگدمال تاریخ
تحقیر تجربه
هیزم کردن سطرسطر خونِ دل جملههای روشنگران
و شراب پنداشتنِ موجموج خونهای جاری در جویهای شهر
گردن میسپاریم به افسارهای حقارتِ گره کرده در دستهایتان
به حکم نسیانِ خویش
گرگینه میشویم
بیآنکه کسی را از زهر پنجههای خود محروم کنیم
بیآنکه به پشت سر
زنجیر به دستهای دیرینه
نگاه کرده باشیم
عمو زنجیرباف زمزمه میکنیم
و هر زندۀ روبرو را
استخوان سگهای خانگیتان کرده
به جای سگهایتان دُم تکان میدهیم
میدرید ما را
و ما نیز...
خون،
طعامِ همواره است
سرابِ بیسیراب
هرچه گرمتر
تازهتر
خوشتر
دریدن رگهای کودکان را خوش...