اسلام
دست هایم را بر خاک مهر سجاده میکشم
تربت اشکهای فرزندان توست
سجاده به موجِ خون گم میشود
صدای اذان در صدای «بنیًّ» سر به زیر میاندازد
و خورشیدِ ظهر
شرمسار از تابیدن
بیشازپیش در شعلۀ خود برافروخته
صدای خطبههای آه، از دمشق میپیچد
و صدای ترسهای ناشناسِ دخترانی در بیابان شب
شرمِ هزارانِ بیشرم بر پیشانی نشسته
سرشک هزاران ملک بر گونه
و بغض تاریخ در حنجرم گره میخورد
خون میتراود از مهر
و من در حیرت از این جوشیدن بر سجادهای که نیست
نشستهام
برای چراهایم هیچ سطری نسوده
و به پاسخ غم تو هیچ بیتی نسروده
شیون شب را در میانۀ ظهر میشنوم
و نفرین نور، زمین را
که پیکر تو را در بر گرفته میسوزاند
قرآن به خود میپیچد
به آیههایش مُثله شده
از تلاوت باز مانده
جبرئیل امین را به گلایه مینگرد
پَر سوخته
اشک به تن کرده
زمینگیر.
فردا میمیرد
گذشته ذبح میشود
و اکنون در اعماق اقیانوسی از خون
به برزخی ابدی مینشیند
تاریخ را به یورش اسبهای مست هتک کرده
سُنت را به آتش کینه سوخته
و سرشت انسانی خویش را در خانه گذاشتند
صدای نیزهها غریوِ لعن است صاحبانشان را
و سنگهای در هوا رها شیون وجودشان صفحات قرن را پُر کرده
من از جوشش خون در وحشتِ اندوه درمانده
ایشان به خروشِ وحوش درآمده
کدام سطح برای زخم باقی
کدام رگ برای بریدن
کدام جان... ؟!
جان میتراود از خونِ تربت
بیآنکه جوانهای درکار باشد
و لالهای
و سیاوشانی.
خون است که مرا احاطه کرده
و دردی که جز به خون آرام نمیشود
و دردی که ولو به خون آرام نمیشود
تربت میگرید
سجاده میگرید
و اشک
میراث هر مولودی است بعد از تو
از هر دینی
به هر آیینی
تا روزی که در ترازوی خلقت
هموزنِ خونِ تو شود
و ماهیانِ از اندوه تشنه به رود کُشته میدانند
نمیشود...