سه رنگ، سه جهان، سه شهید

سه رنگ، سه جهان، سه شهید

زمان مطالعه: 7 دقیقه
زمان مطالعه: 7 دقیقه
•
تاریخ انتشار: ۱۴۰۵/۰۸/۰۳
•
نویسنده: علی قدردان

زندگی شهدای دانش‌آموز شاهچراغ که نباید در پس حادثه فراموش شوند

بعضی اتفاق‌ها آن‌قدر تلخ و سنگین‌اند که خطر دیگری را هم با خودشان می‌آورند: خطر فراموش شدن آدم‌هایی که در دل آن اتفاق از دست رفته‌اند. حادثه، در حافظۀ جمعی معمولاً با تاریخ و مکان و آمار ثبت می‌شود؛ اما انسان‌ها به‌تدریج پشت همین واژه‌ها پنهان می‌شوند. نام‌ها می‌مانند، تصاویر می‌مانند، خبرها می‌مانند، اما گاهی خودِ آدم‌ها از یاد می‌روند. «پاییزتر» تلاش می‌کند اجازه ندهد چنین اتفاقی برای سه شهید دانش‌آموز حادثه شاهچراغ رخ دهد.

این مستند، پیش از آنکه بخواهد دربارۀ یک حادثه سخن بگوید، سراغ سه زندگی می‌رود؛ سه زندگی کوتاه که هرکدام جهان مخصوص خود را داشته‌اند. سه دانش‌آموز با سن‌و‌سال و ویژگی‌های متفاوت که اگرچه سرنوشت مشترکی پیدا کرده‌اند، اما هرگز شبیه به یکدیگر نبوده‌اند. شاید نقطه قوت اصلی «پاییزتر» نیز همین انتخاب باشد: فیلم به جای آنکه سه شهید را صرفاً در قاب حادثه تعریف کند، سعی می‌کند آن‌ها را در قاب زندگی به ما نشان دهد و برای این کار، سراغ نزدیک‌ترین شاهدان رفته است؛ دوستان و همکلاسی‌ها. این انتخاب در ظاهر ساده است، اما نتیجه‌اش بسیار مهم است. ما معمولاً شهدا را از زبان کسانی می‌شناسیم که پس از فقدان، آن‌ها را روایت می‌کنند؛ خانواده، مسئولان، دوستان یا راویانی که از بیرون به زندگی آن‌ها نگاه می‌کنند. اما «پاییزتر» به سراغ کسانی رفته که هنوز خاطرۀ آن سه نفر برایشان با فضای مدرسه، نیمکت، زنگ تفریح و دوستی‌های نوجوانانه گره خورده است. همین نزدیکی، جنس روایت را تغییر می‌دهد.

دوست قرار نیست دربارۀ شخصیت شهید یک تحلیل جامع ارائه کند. قرار نیست مجموعه‌ای از صفات را پشت سر هم ردیف کند. او فقط خاطره‌اش را تعریف می‌کند؛ و گاهی همین خاطره‌های کوچک، دقیق‌ترین پرتره را از یک انسان می‌سازند.

اینکه کسی خجالتی بوده، بازیگوش بوده، بیشتر می‌خندیده، چه رفتاری با دوستانش داشته یا چه رؤیایی در سر داشته، شاید در نگاه اول جزئیاتی کم‌اهمیت به نظر برسند؛ اما وقتی موضوع، یادآوری یک انسان است، همین جزئیات اهمیت پیدا می‌کنند. آدم‌ها در تاریخ با عناوین بزرگ تعریف نمی‌شوند؛ اغلب با همان رفتارهای کوچکی به یاد می‌آیند که در زندگی روزمره‌شان تکرار می‌کردند. «پاییزتر» از همین جزئیات، برای ساختن یک تصویر انسانی استفاده می‌کند.

در این میان، تفاوت سنی سه شهید نیز به روایت عمق بیشتری می‌دهد. یکی دانش‌آموز پایۀ دوم است، دیگری پایۀ پنجم و دیگری پایۀ دهم. سه مقطع از زندگی که هرکدام جهان متفاوتی دارند: کودکی که تازه در ابتدای مسیر مدرسه و زندگی قرار گرفته، دانش‌آموزی که هنوز در جهان کودکی و نوجوانی قدم می‌زند و نوجوانی که کم‌کم به مرز بزرگسالی نزدیک می‌شود. سه نفر، سه سن، سه جهان. و شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد که هر سه، با وجود تمام تفاوت‌هایشان، در نقطه‌ای مشترک به یکدیگر می‌رسند؛ نقطه‌ای که یک امر معنوی و متعالی به نام زیارت است.

فیلم در چنین موقعیتی، به جای آنکه تلاش کند احساسات مخاطب را با جملات بزرگ و تأکیدهای مداوم برانگیزد، اجازه می‌دهد خودِ زندگی این سه نفر حرف بزند. این شیوۀ روایت، اتفاقاً تأثیر عمیق‌تری دارد. وقتی یک دوست از رفیقش حرف می‌زند، ما فقط اطلاعاتی دربارۀ یک شهید دریافت نمی‌کنیم؛ بخشی از رابطه‌ای را می‌بینیم که میان دو انسان وجود داشته است. این همان چیزی است که «پاییزتر» را از یک گزارش صرف درباره حادثه جدا می‌کند.

گزارش می‌گوید چه اتفاقی افتاد؛ روایت انسانی می‌پرسد چه کسی را از دست دادیم و این تفاوت کوچکی نیست. وقتی از یک حادثۀ تروریستی صحبت می‌کنیم، واژه‌ها خیلی زود رسمی و انتزاعی می‌شوند. «قربانی»، «حادثه»، «تروریست» و «حمله» همه واژه‌هایی هستند که معنای خودشان را دارند، اما هیچ‌کدام به تنهایی نمی‌توانند یک انسان را به ما بشناسانند. برای شناختن یک انسان باید بدانیم چه کسی بوده است؟ چه چیزی خوشحالش می‌کرده؟ با دوستانش چگونه رفتار می‌کرده؟ در مدرسه چگونه بوده؟ چه رؤیایی داشته؟ و چرا نبودنش هنوز برای کسانی که کنارش زندگی کرده‌اند، سنگین است؟ «پاییزتر» درست از همین نقطه وارد می‌شود. دوستان و همکلاسی‌های سه شهید در این مستند صرفاً مصاحبه‌شونده نیستند؛ آن‌ها حافظۀ زنده بخشی از زندگی این سه نفرند. روایتشان، روایت لحظۀ شهادت نیست؛ روایت روزهایی است که پیش از آن گذشته است. آن‌ها شاهد زندگی‌اند، نه فقط شاهد یک حادثه. و شاید همین نگاه باعث می‌شود تماشای فیلم، صرفاً مواجهه با یک واقعۀ تلخ نباشد؛ بلکه فرصتی باشد برای شناختن آدم‌هایی که ممکن است اگر این روایت ثبت نمی‌شد، به مرور فقط در یک تاریخ و یک عنوان خلاصه شوند.

از سوی دیگر، حضور نوجوانان در جایگاه راوی، به فیلم صداقتی ویژه می‌دهد. آن‌ها قرار نیست سخنران باشند. قرار نیست تحلیل سیاسی ارائه کنند یا برای مخاطب نتیجه‌گیری کنند. آن‌ها از دوستی حرف می‌زنند؛ از کسی که کنارشان بوده و حالا دیگر نیست. این سادگی را نباید دست‌کم گرفت. گاهی یک جمله ساده از زبان یک همکلاسی، بیشتر از ده‌ها جمله رسمی درباره یک انسان در ذهن می‌ماند. چون آن جمله از دلِ تجربه آمده است، نه از متن.

«پاییزتر» در نهایت ما را با یک پرسش مهم روبه‌رو می‌کند: ما از آدم‌هایی که از دست رفته‌اند، چه چیزی را به خاطر می‌سپاریم؟ لحظۀ رفتنشان را یا لحظه‌هایی را که زندگی کرده‌اند؟ فیلم، پاسخ خودش را انتخاب کرده است. می‌خواهد پیش از هر چیز، زندگی را به یاد بیاورد. سه دانش‌آموزی که دوست داشته‌اند، خندیده‌اند، بازی کرده‌اند، درس خوانده‌اند، دوست شده‌اند و برای آینده‌شان رؤیاهایی داشته‌اند. سه انسانی که شاید عمرشان کوتاه بوده، اما برای کسانی که آن‌ها را می‌شناختند، حضوری واقعی و عمیق داشته‌اند. به همین دلیل، «پاییزتر» را می‌توان بیش از یک مستند دربارۀ یک حادثه دید؛ فیلمی دربارۀ حافظه است. درباره اینکه چگونه می‌توان اجازه نداد یک انسان در میان هیاهوی یک واقعۀ تاریخی محو شود.

تماشای «پاییزتر» شاید ما را با چیز تازه‌ای دربارۀ خود حادثه روبه‌رو نکند؛ اما می‌تواند کاری مهم‌تر انجام دهد: کمک کند بفهمیم در آن حادثه، دقیقاً چه کسانی را از دست داده‌ایم؛ و این شاید یکی از شریف‌ترین کارکردهای روایت باشد؛ اینکه نامی را از روی یک سنگ یا قاب عکس بردارد، به یک خاطره وصل کند و دوباره آن را به زندگی برگرداند. سه شهید، پیش از آنکه بخشی از یک حادثه باشند، سه زندگی بودند. «پاییزتر» دعوتی است برای دیدن همین سه زندگی.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

دیدگاه و پرسش
برای ثبت دیدگاه لطفاً وارد شوید.