مقبره

مقبره

زمان مطالعه: 1 دقیقه
زمان مطالعه: 1 دقیقه
تاریخ انتشار: ۱۴۰۵/۰۵/۱۶
نویسنده: مرتضی شمس‌آبادی

ساحل را که بوسیدی

صدف­ها را کنار هم بنشان

خاکستر نام مرا از میان انگشتان جاری کن

به اولین موج بسپار

مرا صدا بزن

بی ­انتظار

پاسخ را از آغوش همواره بازِ دریا بازگیر

این وسوسۀ اختتام جان

با غروب هر روزۀ خورشید توأمان

مرا در میان موج­های سر­بر­سر تلنبار نظاره کن

به موج­های سرگردان میان زیست و نیست

آخرین ذره­های خاکستر را رهایی ده

مرا نگاه کن

در انعکاس انحلال آخرین سلول­های لبخندم

اضمحلال تقلاهای سراسرم

در آشوب-رقص آب

خاکسترهای بازمانده از سپردن خاکسترهایم به باد را

قربانی غروب کن

این خون­خواهِ هماره خون­خوار

صدف­ها را کنار هم بنشان

این جسم­های سال­ها مرده

جسدهای زیبا

خاطرات بر زمین ماندۀ به ظاهر زنده

ساحل را که رسیدی

با من وداع کن

یادم را به نسیان ربایش موج از ساحل ببخش

مرا

برای بودنم

برای یک ابد نبودنم

ببخش

این مطلب را به اشتراک بگذارید

دیدگاه و پرسش
برای ثبت دیدگاه لطفاً وارد شوید.